X
تبلیغات
ایل قشقایی

ایل قشقایی

ای قشقایی :طوری زندگی کن که بتوانند روی سنگ قبرت بنویسند متاسف نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 10:56  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 10:28  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 10:15  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1391ساعت 11:25  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1391ساعت 11:12  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1391ساعت 16:35  توسط کامران قربانی  | 

مادر

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که درشهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود گريه می کرد،مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 16:57  توسط کامران قربانی  | 

آلبوم معجزه خاموش از داریوش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 15:37  توسط کامران قربانی  | 

دانلود آلبوم سرو روان از علیرضا قربانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 15:35  توسط کامران قربانی  | 

دانلود آلبوم آرزو و آلبوم سفر از معين
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 12:16  توسط کامران قربانی  | 

دانلود آلبوم دختر بابا و آلبوم عسل از داوود بهبودی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 12:3  توسط کامران قربانی  | 

چند آهنگ از استاد شجریان برای دوست داران موسیقی سنتی و اصیل ایرانی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 11:52  توسط کامران قربانی  | 

- قطعه آفاق رضا صلاحی                                        ۲- آواز غفور محمد زاده

۳- دوتار نوازی غفور محمدزاده                                    ۴- سه تار نوازی ابوسعید مرضایی

۵- آواز امیر اثنی عشری                                           ۶- آواز حبیب الماسیان

۷- کرنا نوازی اسفندیار چنگی - موسیقی فارس           ۸- آوازی دیگر از امیر اثنی عشری

۹- سه تار نوازی سعید مستفیضی                           ۱۰- تصنیفی دیگر با صدای حبیب الماسیان

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 11:33  توسط کامران قربانی  | 

http://dc184.4shared.com/img/357687310/8cb342/s7/DSCF3010.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 18:2  توسط کامران قربانی  | 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن، هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن ،حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 19:3  توسط کامران قربانی  | 

http://www.minafam.com/zurgent/Rain%20Drop.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 18:51  توسط کامران قربانی  | 

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 18:7  توسط کامران قربانی  | 

10 سوء تعبير از موفقيت

1- بعضي از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصيلاتشان و... موفق نيستند.
هيچ كس نمي‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس براي بدست آوردنش بكوشد.

2- افراد موفق اشتباه نمي‌كنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه مي‌كنند فقط اشتباهشان را تكرار نمي‌كنند.

3- براي موفق شدن بايد 60 (70، 80، 90 و...) ساعت در هفته كار كرد.
موفقيت به «زياد» انجام دادن كاري ربط ندارد، بلكه بيشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

4- فقط اگر قواعد خاصي را اجرا كنيم موفق مي‌شويم.
چه كسي قواعد را به وجود مي‌آورد؟ موقعيت‌ها متفاوتند. گاهي لازم است از قواعد خاصي پيروي كنيم و گاهي نيز بايد قواعد ساخته خودمان را بكار بنديم.

5- اگر كمك بگيريم، اين ديگر موفقيت نيست.
موفقيت به ندرت در تنهايي رخ مي‌دهد. آن‌هايي را كه به موفق شدن تو كمك مي‌كنند، شناسايي كن. تعدادشان كم نيست.

6- بايد خيلي شانس بياوريم تا موفق شويم.
بله، كمي بايد شانس آورد اما بيشتر به كار سخت، دانش و جديت احتياج است.

7- فقط اگر زياد پول درآوريم موفقيم.
پول يكي از نتايج موفقيت است، اما ضامن آن نيست.

8- بايد همه بدانند كه ما موفق هستيم.
شايد با بدست آوردن پول و شهرت بيشتر، افراد بيشتري از كارتان باخبر شوند. اما، حتي اگر شما تنها كسي باشيد كه از اين موضوع باخبريد، هنوز آدم موفقي هستيد.

9- موفقيت، يك هدف است.
موفقيت بعد از رسيدن به اهداف بدست مي‌آيد. وقتي مي‌گويي «مي‌خواهم آدم موفقي شوم» از شما سوال مي‌كنند: «در چه چيزي؟»

10- به محض اين‌كه موفق شويم، گرفتاري‌ها هم تمام مي‌شوند.
شايد فرد موفقي باشي، اما خدا كه نيستي. پستي و بلندي‌ها در پيش‌اند. از موفقيت امروزت لذت ببر، فردا روز ديگري است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 18:4  توسط کامران قربانی  | 

آموخته ام که: از چارلی چاپلین+ عکس

arjang1955
اموخته ام که
چارلی چاپلین
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب
خريد، ولي عشق را نه.آموخته ام … که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام … که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام … که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام … که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام … که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام … که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام … که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام … که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام … که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام … که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام … که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
دست بياورم
آموخته ام … که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام … که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام … که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام … که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام … که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام … که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام … که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام … که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 18:0  توسط کامران قربانی  | 

روزی انیشتین به چارلی چاپلین هنرمند بزرگ گفت :«می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟

 این است که همه کس حرف تو را می فهمد!»

چارلی هم خنده ای کرد و گفت:« تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو
 شده چیست؟

 این است که هیچکس حرف تو را نمی فهمد!»

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 17:58  توسط کامران قربانی  | 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم!
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر .
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
زن جوان كلاه كاسكت رو روسرش گذاشت.
*****
روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 14:56  توسط کامران قربانی  | 

                          

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي هانشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.))
دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 14:46  توسط کامران قربانی  | 

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود مي بري؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم."
عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم."
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
" بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم."
صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:
" چه کسي به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 8:4  توسط کامران قربانی  | 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 7:48  توسط کامران قربانی  | 

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند : 

۱- سنگ … پس از رها کردن! 

۲- حرف … پس از گفتن! 

۳- موقعیت… پس از پایان یافتن! 

۴- و زمان … پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 7:42  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 13:37  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 13:34  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 13:26  توسط کامران قربانی  | 

107حکایت پارسایان

Click here to download this file

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 8:29  توسط کامران قربانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 8:15  توسط کامران قربانی  | 

مطالب قدیمی‌تر